ي دستش خورد به

تیغی رسید بر دستش مشک را برد بین آغوشش دست که از آرنج که افتاد جا را عوض کرد تیر ها می رسیدند هر سو پیکرش را نمود گل پوشش گفت دیدی که آبرویم رفت تا صدایی رسید بر گوشش چشم وا کرد و دید از مشکش آبرویش چکید از مشکش به دلش تیر غصه ها می خورد شعله بر جان کربلا می خورد چشم خود بست و دید لب تشنه کودکی را ...دانلود